بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایـی ها شـــــــکایت می کند.
ا او دیگر نیست ، سکوت مرگبار هلمند مرگبار تر شده است و
صدها پرنده ی مهاجر در پی
کسی اند که در غیاب او فریاد بزند " آب ، نان ،
زنده گی " آنجا که همه اش بوی مرگ می دهد و پرنده گان مهاجر
از آسمانش گذر نمی کنند که مبادا صیاد های در کمین نشسته ، نابودشان کنند. شنیده ام کسی که از کوچه های تنگ و تاریک لشگرگاه گذر
می کرد تا سلام مادران داغدیده آن دیار را به همه برساند ، دیگر نیست و
قاصد به قصد مقصود سفر کرده است.کسی که می گفت باید در کشتزار های خشخاش هلمند بذر محبت
کاشت. آری ! چه نامیمون است قلم را با تفنگ نشانه
گرفتن و صدای عدالت را خفه ساختن و بهار را به آتش کشیدن.دیگر قلم هایمان را هم بوی دود گرفته است.ولی یادتان باشد که ما ، جوهر قلم هایمان را از باروت
پر نخواهیم کرد ، ما بدون تفنگ به جنگ عدالت و آزادی خواهیم رفت و فریاد
مظلومیت مظلوم ترین انسان های روی زمین را به همگان خواهیم رساند.
خفت در جوف لحد گر پسر افغانی
پــسران دگر ملت افــغان باقیست
نوشتارهای قبلی :
| انتقاد از خبرگزای " وخت " |
| افغانستان همواره موجب درد سر پاکستان بوده است!؟ |
| افغانستان و قهرمانی در آسیا |
| اینبار یادداشتی از شهر لاهور |





